THE END OF CLASSICAL …پایان کلاسیکال… پایان آغاز…  پایان پایان
Tuesday, August 23, 2016
نگارنده: پیتر آیزنمن، نشریۀ پرسپکتا، شمارۀ 21، سال 1984
برگردان به فارسی: ایرج یمین اسفندیاری

معماری از سدۀ پازدهم تا به امروز زیر نفوذ سه “افسانه” بوده است. با وجود این که سبک های معماری، با نام های گوناگون خود مانند کلاسیسیم، نئو کلاسیسیم، رمانتیسم، مدرنیسم، فرامدرنیسم و غیره، یکی پس از دیگری جایگزین شده اند، این سه “افسانه” همواره به گونه ای در درازای این پانصد سال حضور مداوم داشته اند.ـ

این افسانه های سه گانه عبارتند از:
Representation
بازنمود
Reason
خرد
History
تاریخ (1)ـ
هر یک از این سه افسانه وظیفه ای را عهده دارند: افسانۀ، بازنمود، برای شکل دادن به ایدۀ معنا؛ افسانۀ، خرد، برای قانونمند کردن ایدۀ حقیقت؛ و افسانۀ، تاریخ، برای بازنشاندن ایدۀ جاودانگی به جای ایدۀ دگرگونی. بدلیل ایستادگی سراسری این مقوله ها، باید این دوره را همچون پدیده ای بهمپیوسته در اندیشۀ معماری بررسی کرد. این شیوۀ اندیشیدن بهمپیوسته را میتوان
Classical
کلاسیکال (2) نامید. در اواخر قرن بیستم است که امکان شناخت کلاسیکال بعنوان یک سیستم آبسترۀ روابط فراهم گردیده است. این شناخت هنگامی امکانپذیر شدکه معماری اوایل قرن بیستم خود بخشی از تاریخ تلقی گردید. اکنون میتوان پی برد که گرچه معماری مدرن از لحاظ سبک با معماری پیش از خود فرق دارد، ولی مانند کلاسیکال همان سیستم از روابط را نمایان میکند (3). پیش از این، تا قبل از نیمۀ قرن نوزدهم، کلاسیکال مترادف بود با “معماری”ایکه ادامۀ سنتی روزگار باستان است و پس از نیمۀ قرن نوزدهم، با سبکی که نمایانگر تاریخ است. امروز آن دوره را که کلاسیکال برتری داشت میتوان (بقول میشل فوکو) یک “شناخت”ـ
Episteme
در نظر گرفت.ـ
دوره ای که نوعی از دانائی تا اوایل قرن بیستم بدون گسیختگی ادامه بافت (4). با وجود این که گفته میشود جنبش مدرن، در ایدئولوژی و سبک، از گذشته گسسته است، اما سه افسانۀ مذکور هرگز مشمول این گسست نبوده اند و بدون خدشه باقی مانده اند. این بدین معناست که معماری از نیمۀ قرن پانزدهم همواره آرزو داشته است که الگوی کلاسیک باشد، که جاودان، پرمعنا، و حقیقت است. بنابراین، این معماری که برای بازیافتن آن چه که کلاسیک است میکوشد، را میتوان “کلاسیکال” (5) نامید.ـ

افسانۀ “بازنمود”
The Myth of Representation

برای خواندن این بخش روی این نوشته کلیک کنید.

“افسانۀ” خرد: همانندنمائی حقیقت
The Fiction of Reason:
The Simulation of Truth

“افسانۀ” دوم در معماری پس از قرون وسطی “خرد” است.ـ
اگر بازنمائی
Representation
با پیام و نمادهای روزگار باستان
همانندنمائی
Simulation
معنای اکنون باشد، خرد، همانندنمائی معنای حقیقت است با پیام و نمادهای علم. این افسانه قویأ در معماری قرن بیستم، همچون چهار قرن پیش از آن، نمایان است، و اوج آن در دوران روشنگری است. جستجوی سرچشمۀ معماری انگیزۀ آغازین رفتن بسوی طراحی با ریشه های منطقی است. پیش از رنسانس ایدۀ سرچشمه امری بود بدیهی: معنا و اهمیت آن مورد پرسش نبود و به مجموعۀ ارزش های بدیهی تعلق داشت. در دوران رنسانس با از بین رفتن مجموعۀ ارزش های بدیهی، آغازه ها و ریشه ها در سرچشمه های طبیعی یا الهی و یا در هندسۀ اندام انسان یا کائنات جستجو شد. بازتولید تصویر انسان ویترووین شناخته شده ترین مثال است. بیگمان چون باور بر آن بود که سرچشمۀ هر پدیده ای دربرگیرندۀ دانه های بارور آن است برای آنچه که باید بشود، بنابراین باور به وجود آغازه ای ایده آل رهنمون شد به باور به وجود فرجامی ایده آل. یک چنین اندیشۀ ژنتیکی از پدیدۀ آغاز/انجام (که باور به رشد پدیده دارد) وابسته بود به باور به وجود برنامۀ ای جهانشمول در طبیعت و کائنات، که از طریق بکارگیری قواعد ترکیب کلاسیکال مربوط به سلسله مراتب، نظم، و حدود، که همآهنگی کل را بر اجزاء منطبق خواهد کرد. بنابراین دورنمای سرانجام راهنمای پیشرفت سرآغاز میشد. بدین ترتیب، همانگونه که آلبرتی نخست در کتاب
Della Pittura
تعریف کرد، هنر ترکیب یک روند بی انتها و بی طرفی نبود، بلکه استراتژی و روشی بود برای رسیدن به یک هدف از پیش تعیین شده، مکانیزمی که با آن ایدۀ نظم که در سامانه ها (دوریک، یونیک، کورنتین، …) بازنمائی شد، ترجمه شد به فرمی مشخص.ـ
11
در مقابله با جهانبینی دوران رنسانس، معماری دوران روشنگری خواهان روندی منطقی برای طراحی شد که دستآورد آن کاملأ دنیوی و خردمندانه باشد و نیآلوده به نظمی الهی. نگرش رنسانس به همآهنگی (که ناشی از ایمان به الهیت بود) جای خود را به نظمی داد که ایمان به خرد داشت، که نتیجۀ آن فرمی است منطقی ناشی از پدیده هائی از پیش داده شده.ـ

ژان نیکلاس لوئیس دوران Jean-Nicolas-Louis Durand
این برهۀ زمانی را دورۀ اقتدار مطلق خرد مینامد. در معاهده ها و روش های معماری او سامانه های فرمال به گونه-فرم ها
Type forms
تبدیل میشوند، و سرچشمه ها و آغازه های طبیعی و الاهی جایگزین شده اند با راهکارهای خردمندانه برای مسائل رفاهی و ساختمانی . هدف رسیدن به یک معماری پاسخگو به مسائل اجتماعی است که از طریق تبدیل خردمندانۀ گونه-فرم ها
Type forms
دستیافتنی است. بعدها در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، کاربرد (فونکسیون) و فن آوری (تکنیک) جای مجوعۀ گونه-فرم ها را در تعریف سرچشمه ها و آغازه ها گرفتند. نکتۀ اصلی اینست که پس از ژان دوران
Jean Durand
خرد استنتاجی، همان روندی که در تعریف علم، ریاضیات، و تکنولوژی بکارمیرود، برای ایجاد معنا درمعماری بکار گرفته شد. با پیشرفت خردگرائی همچون روشی علمی (که میتوان آن را سبکی از اندیشه نامید) در قرن هیجدهم و اوایل فرن نوزدهم، معماری با ارزش های بدیهی برآمده از ریشه ها و آغازه های خردمندانه منطبق شد. اگر یک معماری خردمندانه بنظر می آمد، یعنی خردمندانه گی را بازنمائی میکرد، باور براین بود که حقیقت را بازنمائی میکند.
11- لئون باتیستا آلبرتی، “دربارۀ نقاشی” ، انتشارت دانشگاه ییل، نیوهیون، 1966، صفحات 68 تا 74
صلاحیت خوانندۀ (معماری) ممکن است با ظرفیت او در تمیز دادن حس دانستن (دانش) از حس ایمان داشتن تعریف شود. در هر زمانی شرایط “دانش” ژرفتر است از شرایط فلسفه، در حقیقت شرایط “دانش” است که امکان تمایز بین فلسفه از ادبیات، علم از شعبده، مذهب از اسطوره و افسانه را فراهم میکند. صلاحیت نوین از ظرفیت برای خواندن میآید. دانستن اینکه چگونه خواند، و مهمتر ازآن، دانستن اینکه چگونه معماری را مانند یک متن بخوانیم (و نه لزوما رمزیابی کنیم). بنابراین شیئ نوین نخست باید ظرفیت آشکار کردن خود را همچون یک متن، همچون یک واقعۀ خواندنی داشته باشد. افسانۀ معماری که در این جا پیشنهاد شده، که شرط نخستش خوانده شدن همچون یک متن و راه است، با افسانۀ کلاسیکال تفاوت دارد: دیگر از خواننده انتظار نمیرود که حقیفت طبیعی شیئ را شناسائی کند، چه بازنمودی از یک آغازۀ خردمندانه باشد و یا بیانیه ای از یک مجموعۀ بدیهی از قوانین حاکم بر تناسب، همآهنگی و نظم. مهمتر اینکه دانستن چگونه کشف رمز کردن دیگر مهم نیست. به سخن دیگر، زبان در این زمینه دیگر رمزی برای گماردن معانی نیست (که این یعنی آن). بلکه عمل خواندن است که در بازشناسی چیزی بعنوان زبان، بیشترین و نخستین نقش را دارد. خواندن در این مفهوم سطحی از راهیابی و راه نمائی به دست میدهد، نه سطحی از معانی یا اصطلاحات.ـ
بنابراین “پایان آغاز و پایان پایان”، پیشنهاد است برای پایان دادن به آغاز ها و پایان های ارزشی. یعنی پیشنهاد کردن یک “فضای جاودانۀ” دیگر برای نوآوری. “فضای جاودانۀ” ای در اکنون، بدون پیوندی تعیین کننده با آینده ای آرمانی یا گذشته ای آرمانی شده. این معماری نه در پی اختراع گدشته ای ساختگی است و نه در پی آینده ای که وجود ندارد.ـ

افسانۀ تاریخ، همانندنمائی جاودانگی
The Fiction of History:
The Simulation of the Timeless

سومین افسانۀ معماری کلاسیکال غربی تاریخ است. پیش از نیمۀ قرن پانزدهم، زمان غیر دیالکتیکی بود، بدون چون و چرا، بدون دلایل علت و معلولی دریافت میشد؛ از عهد عتیق تا قرون وسطا برداشتی از “پیشرفت” برای زمان نبود. هنر در پی توجیه خود در قالب های گذشته یا آینده نبود، بلکه چیزی بود توصیف نشدنی، بی زمان و ابدی. در یونان باستان معبد و معبود (خدا) یکی بودند؛ معماری خدائی و طبیعی بود. به همین دلیل “کلاسیک” بود از نگاه ِ دوران “کلاسیکال” که پس از آن آمد. کلاسیک نمیتواند بازنمائی یا همانندنمائی (چیزی) باشد، تنها میتواند خود باشد. در بیان صریحش از خود است که غیردیالکتیکی و جاودان میشود.
در نیمۀ قرن پانزدهم ایدۀ “آغازۀ زمانی”
Temporal origin
پدیدار شد، و با آن ایدۀ گذشته. این باعث شد که گردش ابدی زمان با قرار دادن یک نقطۀ ثابت آغاز متوقف گردد.. بنابراین جاودانگی از بین رفت، زیرا موجودیت آغاز نیازمند یک واقعۀ زمانی است. کوشش کلاسیکال برای بازیابی جاودانگی، به گونه ای متناقض، از یک سو برداشت زماندار از تاریخ را منبع جاودانگی میپنداشت و از سوی دیگر به توضیح دگرگونی های تاریخی در روند پیشروندۀ زمان پرداخت. با فرارسیدن قرن نوزدهم به فرایند زمان گونه ای بینش “دیالکتیکی” افکنده شد. با زمان دیالکتیکی ایدۀ “روح زمانه”
Zeitgeist
پیش آمد. یعنی نگرش ،علت و معلولی، یا “دیالکتیکی” ریشه کرد در برداشت از ،اکنونیت، یا ،زمان حال، یعنی آرزو به جاودانگی اکنون داشت. “روح زمانه”
“Spirit of the age”
افرون بر آرزویش به جاودانگی باور داشت که میان تاریخ و نمودهای
Manifestations
آن رابطه ای ،علت و معلولی، در هر لحظۀ معین وجود دارد. فقط باید روح غالب بر زمانه را دریافت تا سبک معماری گویا و پیوسته به آن زمان شناخته شود. این اندیشه انسان را همواره همآهنگ و در رابطه ای ناگسستنی با زمان خود می پنداشت.
جنبش مدرن با رد ،دیالکتیکی، تاریخ پیش از خود کوشید ارزش هائی را برای رابطۀ همآنگ با زمانه پیش کشد که متفاوت بودند با ارزش هائی که ،همیشگی بودن، و ،همگانی بودن، را تداعی میکردند. معماری مدرن خود را جانشین ارزش های معماری پیش از خود پنداشت و ایدۀ فراگیر ،مربوط بودن،
Relevance
را با ایده ای فراگیر از تاریخ جایگزین کرد، که تجزیه و تحلیل از برنامه را جایگزین تجزیه و تحلیل از تاریخ کرد.
معماری مدرن به جای ،فردباوری به استاد، و ،هنرشناسی آگآهانه، که در معمار پس از رنسانس تجلی می یافت، خود را بازتاب جامعه و رها از ارزشگذاری می پنداشت.
“درخوری”
“Relevance”
در معماری مدرن تجسم “روح زمانه” شد که ارزشی بود نه طبیعی و نه الاهی، نه مطلق و نه ابدی، بلکه چیزی بود مشروط، وابسته و اکنونی. اما جایگزین کردن ارزش “همواره گی”
“Universal”
با ارزش “اکنونیت”، ارزش ابدی “کلاسیکال” با ارزش وابسته به “روح زمانه”، پدیدآورندۀ گروهی متضاد از برازندگی ها و ترجیح های زیبائی شناختی میشود. روح ِ بی طرف انگاشتۀ “ارادۀ دوران” پشتبان پیروزی نامتقارن بر متقارن، پویائی بر ایستائی، و ناپدید شدن سلسله مراتب و امتیاز دادن ها شد.ـ

ضرورت های “لحظۀ تاریخی” همواره در بازتاب کاربردِ معماری در فرم آن نمودار میشوند. اما برخلاف انتظار، معماری مدرن با برگزیدن “روح زمانه” برای زایش معماری، به جای دوری کردن از تاریخ، همچون قابله ای به زایاندن فرمهائی که از منظر تاریخی اهمیت دارند ادامه داد. بدین مفهوم، معماری مدرن نه تنها تاریخ زدائی از معماری نبود، بلکه برهۀ ای شد از تداوم همان روش پیشین در بازتاب دادن “روح زمانه”. در نتیجه بازنمودِ معماری از “روح زمانۀ” خود مدرن نشد آن اندازه که در آغاز انتظار میرفت.
پرسشی که باید پرسیده شود این است که چرا مدرن ها خود این تداوم را ندیدند. یک پاسخ این است که ایدئولوژی “روح زمانه” با وعدۀ رهائی ایشان از تاریخ گذشتۀ خود، آنان را به تاریخ اکنون خویش گره زد و آنان به گونه ای ایدئولوژیک در دام توهم جاودانگی زمانۀ خود افتاده بودند. (این استدلال پیتر آیزنمن نادرست است زیرا پی روی از “روح زمانه” یعنی پیروی از روح آن برهه از زمان که معمار در درونش میکوشد و می اندیشد، یعنی پیوسته دگرگونه اندیشیدن همراه با دگرگون شدن زمانه، یعنی جاودانگی دگرگونی و تغییر، نه “جاودانگی زمانۀ خود.”) ایرج
در اواخر قرن بیستم با فرض به این که مدرنیسم به تاریخ پیوسته است، چاره ای به جز اذعان به پایان یافتن توانائی معماری کلاسیکال یا رجوع دهنده
Referential
در بیان جاودانگی زمانۀ خود باقی نمانده است. توهم جاودانگی از اکنون با خود شناختی از فناپذیری زمانۀ پیشین میآورد. بازنمود “روح زمانه” همیشه به همانندنمائی میانجامد، همانگونه که کلاسیکال از بدل سازی زمانۀ پیشین برای بیان جاودانگی زمان حال استفاده میکرد. در بحث “روح زمانه” این تناقض، یعنی همانند سازیِ فناناپذیری از راهِ بدل سازیِ فناپذیری، پذیرفتنی نیست. بدین ترتیب تاریخ تعریف شده با روح زمانه نیز صلاحیت، حقانیت و اقتدارش زیر پرسش خواهد رفت. چگونه ممکن است، تاریخ از درون خودش، حقیقتی جاودانه از روح خودش را تعیین کند؟ بنابراین تاریخ دیگر نمیتواند یک منبع تعیین کنندۀ حقیقت باشد؛ آغازه ها و پایانه ها یکبار دیگر ارزش بدیهی و فراگیر خود را از دست میدهند و، مانند تاریخ، افسانه میشوند. اگر بیش از این امکان ندارد گفتمان معماری را با مقولات روح زمانه ای نمایان ساخت، یعنی اگر معماری نتواند با بازتاب دادن روح زمانۀ خودش بهنگام بودن و با ربط بودن خودش را ثابت کند، پس باید به ساختار دیگری مراجعه کند. برای گریز از وابستگی به روح زمانه، یعنی این ایده که مقصود معماری را مجسم کردن روح زمان خودش میداند، لازم است یک آلترناتیو یا ایده ای دیگر از معماری پیشنهاد کرد، ایده ای که دیگر مقصود معماری نباشد، بلکه ناچار به بیان زمان خودش باشد.ـ

آن هنگام که به این ادراک برسیم که ارزش های سنتی معماری کلاسیکال معنی دار، حقیقی و ابدی نیستند، درخواهیم یافت که این ارزش ها همواره همانندنمائی هائی بیش نبوده اند( که با توهم زدائی کنونی از روح زمانه دیگر باارزش دیده نمیشوند). اکنون روشن است که کلاسیکال خود همانندنمائی بود که معماری پانصد سال از آن نگهداری کرده بود. کلاسیکال چون خود را کلاسیک و نه یک همانندنمائی میدانست، غافل از واقعیت خود، در پی بازنمود کردن ارزش هائی خارج از خود بود (که نمیتوانست برآورد).ـ
در نتیجه کلاسیسم و مدرنیسم بخش هائی از یک تداوم تاریخی اند و در ،بازنمود، خرد، و ،تاریخ، ارزش های بدیهی وجود ندارند تا به چیزها حقانیت بدهند. از دست رفتن ،ارزش بدیهی، یعنی بی حقیقت شدن و بی معنا شدن جاودانگی. یعنی تهی شدن جاودانگی از حقیقت و معنا. یعنی عدم وجود یک حقیقت یگانه (حقیقت ابدی و جاودان)، یا یک معنای یگانه (معنائی ابدی و جاودان). هنگامی که بتوان جاودانگی و پایائی را از تاریخ (تاریخ ناپایا و گذرا، تاریخی که با گذر زمان تغییر میکند) جدا کرد، پس میتوان ابدی بودن و جاودان بودن را از یونیورسالیته، جهان روا بودن، جهانشمول بودن جدا کرد تا جاودانگی و ابدیتی که جهان روا و جهانشمول نیست ایجاد کرد. این جدائی، طبیعی بودن، یا خدائی بودن، یا عملکردی بودن (فونکسیونل) آغازه ها و ریشه ها را بی اهمیت میکند؛ بنابراین دیگر ایحاد معماری کلاسیکِ جاودان با توسل به ارزش های کلاسیکال نهفته در، بازنمود، خرد، و تاریخ، ضرورت ندارد.ـ

بخش های پایانی این مقاله
The non-classical: architecture as fiction
The end of the beginning
The end of the end
پس از آماده شدن افزوده خواهند شد.ـ

ایرج یمین اسفندیاری

Disclaimer: This news or article may not necessarily reflect the views, opinions, thoughts or beliefs of Society of Iranian Architects & Planners. SIAP.org is not responsible for the content of this news or article submitted by one of its members or users.